محمد و طهورامحمد و طهورا، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 15 روز سن داره

meta's twins

گردن کلفتان

فداتون بشم.الان دیگه می تونید گردنتون رو بلند کنید و با داشتن دست من بشینین .اینقدر ناز این کارو می کنید که همیشه دارم واستون هورا و جیغ می کشم.خودتونم هی کیف می کنید.یکی از دوستام واستون junggle gym خریده.وقتی توش دراز می کشین می خواین بلند شین و اسباب بازی های معلق رو بگیرین.چقدر تو این هفته ها تغیییراتتون سریعه.حتی نمی تونم به موقع واستون یادداشت کنم.مامان و بابایی دوست دارن و همیشه کنارتونن.
3 مهر 1391

دندون؟؟؟؟

مگه ممکنه؟به این زودی؟تازه 6 روز دیگه 4 ماهتون تموم می شه.آخه تمام علائم رو داره.گلاب به روتون اسهال گرفته،آب دهانش جاریه،لاغر شده،هی جبغ می کشه ،همه چیو گاز می گیره.بی چاره سینه من.زخم شده.دیشب وقتی اومدم خونه به لسش دست زدم.تیز شده بود.می ترسم زود خراب شه.بایس برم دندونی بخرم.مامان فدات شه پسری که زود داری بزرگ می شی و می خوای غذا بخوری.اگه کسی می تونه راهنماییم کنه که دندون پسریم درست ریشه بزنه و درد کمتر بکشه بهم بگه لطفا" ...
3 مهر 1391

خوابیدن طهورا بدون قنداق

دخملی فدات بشم.مامانی امروز 5 ساعت بدن قنداق کردن خوابیدی حوالی ساعت 1 بیدار شدی اونم بخاطر اینکه جات خیس بود آخه شب ها پوشک پات می بندم که تا صبح اذیت نشی و لی وقتی خواب بودی دلم نیومد بیدارت کنم و کهنه ات رو عوض کنم.یعنی در واقع ترسیدم بیدارت کنم و بد خواب شی و لج کنی. یعنی تا قبل مشهد رفتن این عادت گهواره از سرت می افته؟خدا کنه.یک دنیا بوس واسه دخملم.ویک سبد پر گل واسه این پیشرفتت. ...
3 مهر 1391

تصادف بابا

میثمم.آخه چرا احتیاط تو کارت نیست.دوست ندارم اینقدر سرعت بری. آگه خدایی نکرده یه طوریت می شد چیکار باید می کردم. اینقدر اذیتم نکن.می دو نی چقدر دوست دارم و بهت وابستم.تازگی ها به خاطر مشغلم دوریت قابل تحمل شده ولی ... اون چیزی که تو واسم از صحنه تصادف تعریف کردی و عکس هاشو دیدم احساس کردم خدا تو رو بهم داده و از پشت نگاهت وقتی سکوت کرده بودی خیلی چیزهارو دیدم.شاید از خستگی دیشب بود.ولی رسیدن از هرگز نرسیدن بهتره.دوست دارم.مواظب خودت باش و بدون 3 نفر رو داری که همیشه منتظرت هستند.   نگران ما و آموزشگاه نباش.به خودت برس.نذار فشار کاریت تو رو از خودت بگیره.دوست دارم .دوست دارم به اندازه ..... ...
3 مهر 1391

گریه های محمد

پسری مامان جمعه 31 شهریور روز بدی بود.خیلی گریه کردی و همش می خواستی زیر سینه باشی تا جایی که سینه مامانی زخم شد.نمی دونستیم باید بچیکار کنیم.بابایی هم که سر کار بود.اگه بود می بردمت بیرون شاید بهتر شی.اما تا شب همین طوری بود.چرا پسری آروم و ساکتم اینقدر گریه می کنه.شبش بابایی واسه اینکه روحیم عوض شه بردم بیرون .وقتی برگشتم و منو دیدی گریه کردی.اومدی تو بغلم رو پام و با شالم بازی می کردی.وقت خوابوندنت غوغایی بود.چند بار تا صبح بیدار می شدی و گریه می کردی.گناهی بابایی.خسته بود ولی پا می شد و گهوارتو تکون می داد.سرآخر حوالی 5 دو تایی با هم "اونه اونه اونه "می کردین که بابایی بلند شد شیر درست کنه .منم اول تا بابایی با شیر بیادبه طهورا شیر دادم ...
3 مهر 1391

روز دختر

دختر طلای من روزت مبارک.امیدوارم همیشه سالم،صالح ،عاقبت بخیر باشی.نمی دونم چی واست بنویسم.خیلی چیزها تو ذهنمه ولی نمی دونم از کجا شروع کنم.پس بذار تو دفترت بنویسم چون مربوط به شخص خودته .دوست دارم.راستی عزیزجون بخاطر روز دختر یه پیراهن و یه جوراب شلواری خشگل واست خرید.دستش درد نکنه.عکسش رو بعدا"واست می ذارم. ...
29 شهريور 1391

یک روز با هم

دیروز 3تایی رفتیم دوره خانم ها.خیلی کیف داد البته دو تاییتون منو خجالت زده کردن از آرومیتون.و ما خسته برگشتیم خونه و شما گرسنه بودین چون یادم رفت شیر خشکتون رو ببرم و چون کلی از شیر من رو خوردین و کم بود لج کردین.وقتی آوردمتون خونه کلی شیر خوردین و خوابیدین و من رفتم آموزشگاه.حوالی 9 شب،بابا میثم از کارخونه اومد و چون شب هم کردخیل جلسه داشتیم اومدیم دنبالتون.بمیرم خواب بودین که بیدارتون کردم.دلم نمی یومد ولی اگه شماهارو نمی بردم خانواده بابا پوستمو می کندن. و شب هنگام 4تایی با توانی که دیگر نمانده بود راهی منزل شدیم و فقط تونستم بیافتم تو رختخواب.محمد پسری بیدار بود و مامانی دیگه نایی نداشت چون از صبح که بیدار شده بودین و با هم پی پی کردین ش...
29 شهريور 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به meta's twins می باشد